یادداشت های یک زن عاشق

سلام

این مدت عصبی بودم و نمیتونستم بنویسم .واقعا حالم خراب بود.اومدم نظرات رو خوندم ولی دلم نیومد در مقابل این

همه لطف و محبتتون سکوت کنم.از تک تکتون ممنوم...حرفاتون ارومم میکنه.خوب به هر حال زندگی همینه...همیشه

خوشی  راحتی سراغ ادم نمیاد..همیشه ادم رو غلتک شانس و خوشبختی نیست.نیلا هم قسمت و منو رضا نبود

باید میرفت...دیگه نمیشه کاری کرد باید به خودم بیام.درسته سخته اما باید به فکر اینده باشم...امروز صبح ساعت

10 بیدار شدم دیدم رضا هم خوابه .بیدارش کردم گفت اعصاب نداره و نمیره شرکت...یه نگاه به خونه نداختم چقد

داغون بود دور و ورمون...شروع کردم تمیز کردن..همه جا رو تمیز کردم و بعد هم رفتم دوش گرفتم.جلو ایینه

وایسادم .چقد شکسته شده بودم...ارایش کردم و رقتم سراغ غذا درست کردن و دو نوع غذا درست کردم

ساعت 3 بود که رضا بیدار شد...با تعجب نگاهم میکرد..رفت دوش گرفت و اومد...نشستیم نهار خوردیم

منم بهش گفتم باید از نو شروع کنیم....ازش معذرت خواهی کردم و تشکر کردم که این مدت تحمل کرد این

حال منووو.گفت خدا کنه همیشه همینجور باشی من اصلا بچه نمیخوام تو خوب باش.گفتم خوبم ..بهتر هم میشم

مث قبل...خوشحال شد...سر شب هم رفتیم پیاده روی..حال و هوامون عوض شد...

مرسی از همتون...امیدوارم اروم اروم همه چی خوب بشه

پ ن:یه تشکرویژه از عاطفه ی عزیزم  دارم که شب قدر به یادم بود.نمیدونم چه جوری ازت تشکر

کنم.ممنونم عزیزکم

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1392ساعت 22:14 توسط مونا|

برای من شاید خیلی سخت باشه نوشتن...

2 ماه نیومدم و راستش رو بخواید نمیخواستم بیام دیگه...

میخواستم بی خبر برم و اینجا رو با همه خاطراتش رها کنم..

من نیلا رو از دست دادم...

1 هفته یعد از تولدش به خاطر تشنج و مشکل قلبی که داشت از دستم رفت

بعضیاتون که مادر هستید میفهمید حال منو...

این مدت من شبیه یه اسکلت شدم...

تو همین چند وقت 15 کیاو کم کردم...

رضا کنار اومده اما من نه...

من وافعا داغونم واقعا خسته م...

اومدم و کامنتاتونو خوندم گریم گرفت...با خودم گفتم بیام بنویسم چی بگم؟

بگم این همه که با هم منتظز اومدنش بودیم چی شد؟؟؟رفت...؟؟

نمیتونم خودمو جمع و جور کنم اما ازتون میخوام .خواهش میکنم ...تو این روزاااا منو دعا کنید

که دوباره سر پا وایسم...از نو شروع کنم....

نمیخوام کم بیارم....احتیاج دارم به دعاتون

شرمندتون که این خبر بد رو دادم....

نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1392ساعت 17:16 توسط مونا|


سلام

نی نی مونا ساعت 9 به دنیا اومد.خوبن هر دو.همین الان از بیمارستان اومدم :-)


هانیه

نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1392ساعت 12:40 توسط مونا|

سلام

4 روز مونده فقط!!!

دیگه استرس چندانی ندارم .سعی میکنم ارامش داشته باشم و به روزهای خوب فکر کنم.رضا هم سعی میکنه بهم

ارامش بده و من هم دیگه گذشته رو دارم فراموش میکنم.میخوام بهش فرصت بدم.داره پدر میشه و من امیدوارم کم

کم خودشو درست کنه...واقعا دلم میخواد زودتر دخترمو تو اغوش یگیرم.صحیح و سالم...خیلی دوست دارم اومدن

دخترم زندگیم رو هم سر و سامون بده.شادمون کنه.دوستم هانیه میاد و خبر به دنیا اومدنش رو بهتون میده ایشالا

این اخرین پست من قبل از به دنیا اومدن نی نی کوچولومه...دوستتون دارم و از همتون ممنونم به خاطر کامنتای

پر از مهر و محبتتون.واسه من و نیلا دعا کنید...


نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1392ساعت 19:44 توسط مونا|


سلام.شرمده بابت تاخیر.این روز ها سخت میتونم پشت کامپیوتر بشینم...دلم میخواد بیام و بنویسم اما سخته!!!!

1 خرداد نویت سزارین دارم و خیلی هم استرس!!!!

میشه اسم پیشنهاد بدید  واسه دخترم؟؟؟من نیلا رو انتخاب کردم به معنی اسمان ابی.اما شما هم بگید شاید

اسم های قشنگتری باشه!!!

این روزا نمیدونم چرا از رضا سرد شدم...خیلی سرد!!!میگن طبیعیه اما فکر نمیکنم...نمیخوام اینجوری بمونه...

دعا کنید نی نی سالم به دنیا بیاد....

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1392ساعت 20:34 توسط مونا|

سلام

سال نو همتون مبارک..نمیدونم چی بنویسم ...از سالی که گذشت سال پیش رو...

خوب سال 91 پر تلاطم ترین سال زندگی من بود.اتفاقات ریز و درشت زیادی واسم افتاد.تونستم زندگیم رو

تا حددی اروم کنم.باردار شدم و حالا قرار تا 2 ماه دیگه بچه م رو د اغوش بگیرم.بچه ای که از شما چه پنهون

نگران ایندشم....از روزی که اون اتفاق افتاد به خودم شک کردم.به رضا شک کردم..نمیدونم چقدر میتونم به این 

مرد اعتماد کنم..واقعا نمیدونم...

به هر حال تصمیم گرفتم تو سال جدید بیشتر خودم رو بسازم و بیشتر روی خودم و زندگیم کار کنم...همیشه

مشکل از مرد نیست گاهی زنها هم مشکل دارن و ان باعث این اتفاقا میشه...من خودم رو درست میکنم اگه

باز هم اتفاقس افتاد دیگه حداقل سرم بالاست که من مشکلی نداشتم...

با رضا موقع سال تحویل اشتی کردم.اشتی که نه خیلی سرد رویوسی کردم و تبریک گفتم.از حزکاتش معلومه

که ناراحته و پشیمون اما هیچی نمیگه.منم کاریش ندارم.هنوز نتونستم با این قضیه کنار بیام

به هر حال...امیدوارم همتون سال خوبی داشته یاشید و به ارزوهاتون برسید دوستای گرانبهای من...

پی نوشت:ح جیمی عزیز امیدوارم اتفاقی نیفته و همونجور بشه که میخوای البته اگه به صلاحته...

پی نوشت:به یک عدد ادم که بتونم بهش اعتماد کنم نیازمندم.کار سختی نیست مطمئن باشید .

ممنون

نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1392ساعت 14:8 توسط مونا|

زنده ایم و نفس میکشیم!!!

این روزا به شدت افسرده شدم...بعد از سفری که داشتم به این نتیجه رسیدم که بهتر ببود نمیرفتم!!!

چون باعث شد یه دعوای تاریخی به وجود بیاد...

ما رفتیم لاهیجان و بر حسب اتفاق توی یی از بوتیکا یه خانوم اومد جلو و با رضا شروع کرد احوالپرسی منم

رفتم جلو...دختره پرو پرو.هر هر را انداخته بود و حتی چند بار دست زد رو شونه ی رضا ...منم عصبی شدم

گفتم رضا معرفی نمیکنی...گفت بهار هست از اشناهای قدیمی...گفتم کدوم اشنا که من نمیشناسم...

یهو دختر برداشت گفت دوست دخترش بودم..فکر کن چقد ادم باید پرو باشه...منم دست رضا رو گرفتم

گفتم خوب به سلامتی.بریم رضا...حالم بد بود از برخورد رضا ناراحت بودم چرا باید باهاش صمیمی برخورد

کنه؟؟؟تا شب یه کلمه هم حرف نزدم باهاش شب هم بس که فشار روم اومده بود فشارم افتاد پایین و کارمم

به بیمارستان کشید بعد از اونور رضا برداشته به من میگه تو چرا اینجوری هستی؟من که نمیتونم به خاطر تو با

هیشکی حرف نزنم....من که نمیتونم همه چیمو فدای تو بکنم...فکر کنید تو اون اوضاع و حال بد من این اینجوری

به من میگه...منم بهش گفتم برو با همون ج.ن.د.ه ها ..گفتم تو عقده ای تشریف داری ..دیگه نمیخوام ریختتو

ببینم.صبح زود حرکت کردیم اومدیم تهران اینقد حالم بد بود بین راه همش گریه میکردم...رضا هم انگار نه انگار

تخمه میشکوند...وسایلامو جمع کردم اومدم خونه بابام...بهشون گفتم میخوام یه مدت اینجا باشم استراحت

کنم...رضا هم عین خیالش نیست..

خلاصه اینکه بچه ها من خیلی خیلی دلم شیکسته...خیلی دلم پره...اخه چرا مردا اینجورین؟؟؟خسته شدم

اگه همچین اتفاقی بر عکس پیش میومد چی میشد؟؟؟؟واقعا من چیکار باید میکردم که نکردم؟؟؟اینکه نمیخوام

کسی وارد حریم خصوصی من و شوهرم بشه انتظار زیادیه؟؟؟چند روزه اشتها ندارم هیچی نمیخورم دلم واسه

بچم میسوزه..حتما گشنش میشه...از خودم بدم میاد از اینکه حس میکنم زندگیم رو واسه ادمی تباه کردم

که ارزششو نداشت...

بیاید دلداریم بدید شاید یکم از غصه هام کم بشه....

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1391ساعت 23:30 توسط مونا|

امروز داشتم ارشیو رو میخوندم و نظرات رو...خیلی خاطرات برام تداعی شد.خاطرات تلخ و شیرینی که تو این مدت داشتم...حتی خاطراتی ه مال قبل از شروع وبلاگ نویسیم بود رو هم تو ذهنم مرور کردم...خیلی سخت گذشت اما این که میگن بعد از هر سختی اسونی هست راست گفتن...زندگی سخت و طاقت فرسای من الان اروم شده و حاضر نیستم به هیچ قیمتی از دستش بدم به ققول معروف دو دستی چسبیدم بهش.این روزا شیکمم دیگه بزرگ شده و تابلو.مانتو هام تنگ شده و دیروز رضا رفت به سلیقه خودش یه مانتو خرید واسم.همون دیشب پوشیدم و رفتیم پیاده روی.دلم گرفته بود تو خونه..کسل شده بودم.راست میگن زن حامله افسرده میشه...منم خیلی تلاش میکنم روحیم رو حفظ کنم اما بعضی وقتا کم میارم.رضا هم به خاطر شرایط مالیمون مجبوره بیشتر کار کنه...امروز اومد و گفت شنبه واسه چند روز میریم شمال.خیلی ذوق زده شدم...فکر کنم این سفر واسم خوب باشه.البته باید مواظب باشم..همین که از محیط تهران برم یه محیط دیگه خیلی ارومم میکنه...دیگه چی بگم؟؟؟؟من همش میام اینجا ازتون ادرس میپرسم اگه اینبار دعوام نمیکنید بهم ادرس چند تا مغازه بدید که کیف و کفش اسپرت داشته باشن...قیمتاشم تقریبا مناسب باشه...خوشکل و فانتزی باشنننن .من متاسفانه هیچ علاقه ای به تیپ رسمی ندارم و همیشه اسپرت میپوشم...الان تو مارکا ادیداس و نایک رو خیلی دوست دارم اما نمیدونم کجا برم که خیلی گرون نباشه...خلاصه اینکه اگه زحمتی نیست به من یه کمک برسونید..مرسییی

پی نوشت:بچه ها خیلی ممنونم ازتون و باید منو ببخشید که مثل قبل نمیام و فعال نیستم.کمی حق بدبد بهم اما سعی میکنم بیشتر بیام و بیشتر سر بزنم

خیلی واستون احترام قائلم...گاهی وقتا دوستای دنیای مجازی از صد تا دوست دنیای واقعی بهترن...[گل]


نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1391ساعت 18:51 توسط مونا|


سلام همگی

من خوبم خدا رو شکر...

بچه ها کسی از شما اشنای طلا ساز نداره؟؟؟؟؟به شدت نیازمند کمک هستم

لطفا اگه اشنایی دارید که حرفتون برو داره پیشش بهم خبر بدید زود.چون چیزی که میخوام رو شاید کسی انجام نده

منتظرمااااااااااا

مرسی

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1391ساعت 15:34 توسط مونا|

سلام

فکر میکنم اینبار زیادی طول کشید و دیر به فکر پست گذاشتن افتادم.میدونم که درک میکنید و میبخشید منو.راستش انفولانزا گرفتم و یه2 هفته ای هست افتادم رو تخت.به خاطر نی نی نمیشد امپول قوی بزنم و خلاصه خیلی خیلی روزای سختی رو داشتم.دکتر هم رفتم گفت قندت هم بالاست.خیلی نگران بودیم.مامان اومد خونه و گفت پیشت میمونم تا خوب شی اما رضا نذاشت گفت خودم خونه هستم و شما برید کرج .مامان 2 روز پیشم بود و رفت.تو این 2 هفته هم رضا پیشم بود و سر کار نرفت.شبا تا صبح بیدار بود .و روزا به کارا خونه میرسید.عزیزم خیلی کم میخوابید و خیلی زحمت کشید واسم .امروز هم که حالم بهتر شد فرستادمش بیرون یه دوری بزنه .طفلی روحیش گرفته شده بود.دیگه اتفاق خاصی نیفتاد تو این مدت جز همین مریضیه وحشتناک وبد و اینکه من ایندفعه بیشتر از قبل قدر رضا و بودنش در کنار خودم رو فهمیدم.این کاراش خیلی واسم ارزش داشت.خیلی بهم روحیه میداد اینکه میدیدم کنارمه و واسم ارزش قائله.فهمیدم که با همه ی غروری که داره بازم دوست داشتنش رو بهم یه جور دیگه ثابت میکنه و من به خاطر داشتنش روزی هزار بار خدا رو شکر میکنم.حس خوشبختی باز هم اینروزا تو وجودم جوونه زده...

خدایا ازت ممنونم به خاطر وجودش...


پی نوشت:گامنتای پست قبل رو اخر شب جواب میدم.الان میخوام برم واسه رضا ماکارونی درست کنم خوشحال شه بلاخره بعد اینهمه روز دستپختم رو بخوره.مرسی از محبتتون

نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن 1391ساعت 17:49 توسط مونا|


آخرين مطالب
»
» ...
»
»
»
»
»
»
»
»
Design By : Pars Skin